درد حرف نیست درد نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟
درد حرف نیست درد نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟
دلم گرفته
از زمین از آسمون از همه جا خدا چرا بهمون پشت کرده؟هیچ کس همدلو هم درد نیست نه زمینیا نه.....
عجب...
عشق مثل پاک کن میمونه
یا اونقدر ازش استفاده میکنی که تموم میشه
یا ازش استفاده نمیکنی و آخر یه روزی گم میشه

منو تو هنوز قصه های نگفته از بهار داریم.ما هنوز آن روز ها را نیافته ایم
و آن لحظه شهامت را که از عشق بگووئیم
پس چرا پائیز انقدر شتاب میکند...
چه زیبا بود اگر از دور دست شب پره ای می آمد .
و امشب در ازدحام پیچک ها میمرد تا من تنها نباشم در مردنم.
ای کاش می دانستم با کدام باران میباری تا بمانم و چشمهایم را بدرقهء راهت
میکردم...
.
چه تاجی زدی بر سرم زندگی
به غیر از مصیبت به جز بندگی
به روزم اگر دل به شادی گذشت
به شادی که با نامرادی گذشت
ندیدم بهاری محبت بیاری
دلم غرق خون شد عجب روزگاری
ای زندگی دلگیرم از تو
غمهات منو دیوونه کرده
هر چی غمو درد تو دنیا
یک جا تو قلبم لونه کرده
دیدی که هیچکس پناهم نبود
هیچ وقت کسی چشم براهم نبود
حتی شبی با دل خسته ام
درزندگی تکیه گاهم نبود
چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن برای هر لبی شعری سرودن ولی لبهای خود همواره بستن به رسم دوستی دستی فشردن ولی با هر سخن قلبی شکستن به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولی در بطن خود غوغا شکستن به من هر دم نوای دل زند بانگ چه خوش باشد از این غمخانه رستن چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن....
هیچ کس اشکی برای ما نر یخت
هر که با ما بود از ما میگریخت
چند روزیست حالم دیدنست
حال من از اینو آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفال میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت:
یک غزل آمد که حالم را گرفت
مازیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود انچه میپنداشتیم
از این زمانه دلم سیر میشود گاهی
عقاب تیز پر دشتهای استغنا
اسیر پنجه تقدیر میشود گاهی
صدای زمزه عاشقانه آزادی
فغان ناله شبگیر میشود گاهی
نگاه مردم بی گانه بر دل غربت
به چشم خسته ء من تیر میشود گاهی
مبر گمان ز موی سپیدم که عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر میشود گاهی
بگو اگر چه به جائی نمیرسد فریاد
کلام حق دم شمشیر میشود گاهی
بگیر دست مرا آشنای درد بگیر
مگوچنین و چنان دیر میشود گاهی
به سوی خویش مرا میکشد چه خون چه خاک
محبت است که زنجیر میشود گاهی

خداوندا آرامشی عطا فرما تا بپذیریم آنچه را که نمیتوانستم تغییر دهم![]()
![]()
شهامتی که تغییر دهم آنچه را که میتوانم ![]()
![]()
![]()
و دانشی را که تفاوت آن دو را بدانم![]()
![]()
![]()
![]()

من به آمار زمین مشکوکم
اگر این شهر پر از آدمهاست پس چرا این همه دلها تنهاست

به خاموشی ما منگر![]()
که ما خود معدن رازیم![]()
فلک بشکسته بال ما![]()
وگرنه اهل پروازیم![]()

در درون ذهن من هر گز نمیمیرد کسی
مرگ احساس مرا ماتم نمیگیرد کسی
رفته ام من سالها از خاطات این و آن
یک سراغ ساده هم از ما نمیگیرد کسی
شانه های عاشقان گر تکیه گاه اشکهاست
پس چرا بر شانه ام اشکی نمیر یزد کسی؟
چراااااااااااااااا؟؟
؟؟؟؟؟

چرا وقتی من میسوزم تو آب میشی؟
شمع جواب داد:مگه میشه کسی که توی قلبمه
بسوزه و
من اشک نریزم

امروز کسی محرم اسرار کسی نیست![]()
من تجربه کردم که کسی یار کسی نیست![]()
ترک ما خواهی بکن با هر خواهی یار باش![]()
این رفیقان نارفیقند گویمت هشیار باش![]()

چندی ست تمرین میکنم!
من می توانم
میشود؟
آرام تلقین میکنم........
حالم؟نه اصلا خوب نیست......
تا بعدبهتر می شود!!!!!!!!
فکری برای این دل
آرام،غمگین میکنم
من میپذیرم رفته ای!
و بر نمیگردی
همین
برای درک این،صد بار تحصین میکنم
کم کم ز یادم میروی
این روزگار و رسم اوست
این جمله را صدبار تضمین میکنم
تا اسیر غصه فردا نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی
بی تو هرگز زندگی زیبا نبود